|
موضوعات دوستان برچسب ها |
نوشته شده به دست محمد
مرگ نوبل
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آورترین سلاح بشری مرد! آلفرد، خیلی ناراحت شد، با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامه اش را آورد. جمله های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه های فیزیک و شیمی نوبل و... می شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.
موضوعات مرتبط: اطلاعات عمومی، داستانک
نوشته شده به دست محمد
ما فارسی زبانان عادت داریم سخن مان را با آراستن به انواع ضرب المثل ها و حکایت ها به مخاطب منتقل کنیم. کمتر کسی را می توان سراغ گرفت که در گفت و گوهای روزانه از یک یا چند ضرب المثل و حکایت استفاده نکند و با کمک آنها منظور خود را برای طرف مقابل روشن نکند. نکته جالب توجه در این میان آن است که بیشتر فارسی زبانان از ریشه و دلیل راه پیدا کردن اغلب اصطلاحات رایج در فرهنگ خود بی خبرند. «ماست مالی کردن» یکی از این اصطلاحات رایج و البته محبوب است که برخلاف تصور همگانی، دیر زمانی از راه یافتن آن به فرهنگ گفتاری ما نمی گذرد. این اصطلاح از اواخر دهه دوم قرن حاضر، یعنی از سال 1317 وارد فرهنگ ما شده است. شادروان محمد مسعود، در دهه 20 خورشیدی در روزنامه مرد امروز در توضیح اصطلاح «ماست مالی کردن» می نویسد: «هنگام عروسی محمد رضا شاه پهلوی و فوزیه، خواهر ملک فاروق پادشاه وقت مصر چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند و به این منظور، متجاوز از یک هزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه دیوارها را ماست مالی کردند.» موضوعات مرتبط: اطلاعات عمومی، داستانک
نوشته شده به دست محمد
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ." ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ. ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ... ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ: "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ." گر به دولت برسی، مست نگردی مردی گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی اهل عالم همه بازیچه دست هوسند، گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...! (بر گرفته از پروفایل فیس بوکی خواهرم)
موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ 500 دلار است.
مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟ فروشنده: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد. مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟ فروشنده: طوطی وسطی 1000 دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی گفتن مقاله ای را دارد که در هر مسابقه ای پیروز شود. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و فروشنده گفت: 4000 دلار. مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟ فروشنده جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند. موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
این داستان حکایت سفر پر از رمز و راز صلاح الدین یک جوان ایرانی به اروپا است.
حرکت از ایران (1389-2-13 سیزدهم اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه) بعد از چند سال کارگری برای خودم تو یکی از شهرک های صنعتی جنوب تهران یه مغازه کوچیک شیشه بری باز کرده بودم. کارم بد نبود همیشه کارم رو با یکی دو تا کارگر که از دوستان خودم بودن پیش می بردم. مشتریام تقریبا راضی بودن، دو سالی اینجوری سر کردم تا بهار امسال ﴿۱۳۸۹﴾ به کله ام خورد تا برم اروپا. با دو تا از رفیقام که اونام هدف های مشخص استراتژیک و از پیش تعیین شده ای داشتن راه افتادیم ﴿جدی نگیرید اونا هم مث من اوشکول بودن﴾. از ایران به ترکیه رو با پاسپورت فک فامیل و تیرو طایفه رد شدیم، تو مرز بازرگان یه خورده بهمون شک کرد اما با هزار بدبختی رد شدیم. سربازای ترکیه فقط پاسپورت رو نگاه کردن گفتن برین ولی یه سگه پلیس که دسته یه سربازه ترک بود هی منو بر و بر نگاه می کرد، ترسیدم گفتم هنوز هیچی نشده مث اینکه تو مرزه خودمون لو رفتیم خدا رو شکر به خیر گذشت و رد شدم... برای ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید... موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم… ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست… اولاش نمی خواستیم بدونیم… با خودمون می گفتیم… عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه… بچه می خوایم چی کار؟… در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون… هر دومون عاشق بچه بودیم… موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
جوانی که بینا شد
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑ ﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ آنها ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ 5 ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ، ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ. ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ. ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ... موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
داستان خلقت زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز میگذشت. موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو وا میکرد آب میرفت تو دهنش!
نمی تونست بگه! دست کردم تو آکواریوم، درش آوردم، شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو، اینقده بالا، پایین پرید خسته شد خوابید، دیدم بهترین موقعه، تا خوابه دوباره بندازمش تو آب، ولی الان چند ساعته بیدار نشده، یعنی فکر کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب.
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنار مونند، دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار رو با ما میکننند!!! موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است... موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
پیرمرد بازنشسته
یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند. روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی هزار تومان به هر كدام از شما می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.» موضوعات مرتبط: داستانک
نوشته شده به دست محمد
چرا اینقدر اصرار!!!؟ پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت: آهای پسر، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی. موضوعات مرتبط: داستانک
|
درباره وبگاه ![]() تشکر از اینکه به وبگاه من سر زدید، امیدوارم مطالب وبلاگم اونقدر براتون مفید و لذت بخش باشه که باعث بشه دوباره به اینجا سر بزنید. سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد. (پائولو کوئلیو) گورستان ها پر از افرادیست که می پنداشتند چرخ دنیا بدون آنها نمی چرخد. (وینستون چرچیل) در دنیا جای کافی برای همه هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی. (چارلی چاپلین) آرشیو مطالب |