BlueCup
تاریخ امروز :
  • صفحه ی نخست
  • آرشيو مطالب
  • پست الکترونيک
  • عناوین مطالب
  • لينك rss
  • نسخه موبایل
به خاطر دوست داشتن
دلگیرم
خبر مرگ نوبل
حال پنجشنبه
پنجشنبه ی خاطره انگیز
غروب پنجشنبه ها
سلام شنبه
شعر پاییز
کتاب خوب
می خواهمت
سی سالگی
امیر ارسلان
موضوعات
اطلاعات عمومی
آموزش انگلیسی
آموزش کامپیوتر
تفریح و سرگرمی
جوک و لطیفه
داستانک
طالع بینی
طب و سلامتی
شعر و عاشقانه ها
مذهبی
ورزش
دوستان
جزیره عشق
آموزش زبان ایرانیان
تنها موزیک
گانجا 2 موزیک
بیر موزیک
رادیو جوان
برف موزیک
افغان آموزش
دختر متولد انتظار
فرشته های بارون
نبض شب
شوخی با دنیا
شاهراه غم
امروز روز خیلی خوبیه
تنهایی
لطف عاشقی
دختری از تبار ققنوس
خنده بازار
من یه دخترم
پسر پاییزی
تنهاترین تنها
بوسه ی باران
نمی دونی؟؟ بیا تا بدونی
رادیو 110
کلبه ی پاییزی عشق
دختری از تتیس
من حسین هستم
عاشقانه
داستانک های من
غم تنهایی
دخترستان
پارادوکس
برچسب ها
عاشقانه (48)
عشقولانه (37)
شعر (34)
دلتنگی (23)
اس ام اس عاشقانه (9)
شعر عاشقانه (8)
داستان آموزنده (7)
داستان کوتاه (7)
اس ام اس دلتنگی (7)
اس ام اس (6)
پیامک عاشقانه (6)
قصه (4)
تنهایی (4)
داستانک (4)
سرگرمی (4)
داستان (3)
جملات عاشقانه (3)
اشکال زیبا (3)
هنر ذهن (3)
شکل های زیبا (3)
دیگر موارد

آمارگیر وبلاگ

خبر مرگ نوبل
نوشته شده به دست محمد
مرگ نوبل
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند.
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ‌ آورترین سلاح بشری مرد!
آلفرد، خیلی ناراحت شد، با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌ اش را آورد. جمله‌ های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ ای برای صلح و پیشرفت‌ های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌ های فیزیک و شیمی نوبل و... می‌ شناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.

موضوعات مرتبط: اطلاعات عمومی، داستانک
برچسب‌ها: مرگ نوبل, خبر مرگ نوبل, داستانک, داستان
تاریخ : پنجشنبه هشتم آذر ۱۳۹۷
ساعت : 14:32
ماست مالی
نوشته شده به دست محمد

ما فارسی زبانان عادت داریم سخن مان را با آراستن به انواع ضرب المثل ها و حکایت ها به مخاطب منتقل کنیم. کمتر کسی را می توان سراغ گرفت که در گفت و گوهای روزانه از یک یا چند ضرب المثل و حکایت استفاده نکند و با کمک آنها منظور خود را برای طرف مقابل روشن نکند.

نکته جالب توجه در این میان آن است که بیشتر فارسی زبانان از ریشه و دلیل راه پیدا کردن اغلب اصطلاحات رایج در فرهنگ خود بی خبرند. «ماست مالی کردن» یکی از این اصطلاحات رایج و البته محبوب است که برخلاف تصور همگانی، دیر زمانی از راه یافتن آن به فرهنگ گفتاری ما نمی گذرد. این اصطلاح از اواخر دهه دوم قرن حاضر، یعنی از سال 1317 وارد فرهنگ ما شده است.

شادروان محمد مسعود، در دهه 20 خورشیدی در روزنامه مرد امروز در توضیح اصطلاح «ماست مالی کردن» می نویسد: «هنگام عروسی محمد رضا شاه پهلوی و فوزیه، خواهر ملک فاروق پادشاه وقت مصر چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند و به این منظور، متجاوز از یک هزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه دیوارها را ماست مالی کردند.»

موضوعات مرتبط: اطلاعات عمومی، داستانک
برچسب‌ها: ماست مالی, داستان, ضرب المثل
تاریخ : پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶
ساعت : 10:52
مرد بودن
نوشته شده به دست محمد

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ." ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ.

ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ... ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ: "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ."

گر به دولت برسی، مست نگردی مردی

گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند، گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...!

(بر گرفته از پروفایل فیس بوکی خواهرم)

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: مرد بودن, داستان کوتاه, مرد هیزم فروش
تاریخ : پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶
ساعت : 21:26
خرید طوطی
نوشته شده به دست محمد
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ 500 دلار است.

مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟

فروشنده: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.

مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟

فروشنده: طوطی وسطی 1000 دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی گفتن مقاله ای را دارد که در هر مسابقه ای پیروز شود.

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و فروشنده گفت: 4000 دلار.

مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟

فروشنده جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستانک, خرید طوطی, داستان
تاریخ : سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵
ساعت : 13:20
خاطرات یک پناهنده
نوشته شده به دست محمد

این داستان حکایت سفر پر از رمز و راز صلاح الدین یک جوان ایرانی به اروپا است.

حرکت از ایران (1389-2-13 سیزدهم اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه)

بعد از چند سال کارگری برای خودم تو یکی از شهرک های صنعتی جنوب تهران یه مغازه کوچیک شیشه بری باز کرده بودم. کارم بد نبود همیشه کارم رو با یکی دو تا کارگر که از دوستان خودم بودن پیش می بردم. مشتریام تقریبا راضی بودن، دو سالی اینجوری سر کردم تا بهار امسال ﴿۱۳۸۹﴾ به کله ام خورد تا برم اروپا. با دو تا از رفیقام که اونام هدف های مشخص استراتژیک و از پیش تعیین شده ای داشتن راه افتادیم ﴿جدی نگیرید اونا هم مث من اوشکول بودن﴾. از ایران به ترکیه رو با پاسپورت فک فامیل و تیرو طایفه رد شدیم، تو مرز بازرگان یه خورده بهمون شک کرد اما با هزار بدبختی رد شدیم. سربازای ترکیه فقط پاسپورت رو نگاه کردن گفتن برین ولی یه سگه پلیس که دسته یه سربازه ترک بود هی منو  بر و بر نگاه می کرد، ترسیدم گفتم هنوز هیچی نشده مث اینکه تو مرزه خودمون لو رفتیم خدا رو شکر به خیر گذشت و رد شدم...

برای ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید...

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان مهاجرت, خاطرات یک پناهنده, سفر قاچاقی به اروپا, داستان مهاجر غیر قانونی
تاریخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴
ساعت : 14:34
ادامه مطلب
جواب آزمایشگاه
نوشته شده به دست محمد
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم… ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست… اولاش نمی خواستیم بدونیم… با خودمون می گفتیم… عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه… بچه می خوایم چی کار؟… در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون… هر دومون عاشق بچه بودیم…

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان غم انگیز, داستان کوتاه, داستانک, جواب آزمایشگاه
تاریخ : دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱
ساعت : 19:12
ادامه مطلب
خصلت کودکانه
نوشته شده به دست محمد
جوانی که بینا شد

 

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑ ﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ آنها ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ 5 ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ، ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ. ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ. ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان کوتاه, خصلت کودکانه, داستان آموزنده, قصه
تاریخ : شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱
ساعت : 7:21
خلقت زن
نوشته شده به دست محمد
داستان خلقت زن

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان کوتاه, خلقت زن, داستان آموزنده, قصه
تاریخ : شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱
ساعت : 18:29
ادامه مطلب
مسلمان کیست
نوشته شده به دست محمد

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت:
بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت:
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید:
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاه شان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت:
چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!!

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان کوتاه, مسلمان کیست, داستان آموزنده, قصه
تاریخ : سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱
ساعت : 20:33
داستان ماهی
نوشته شده به دست محمد
ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو وا میکرد آب میرفت تو دهنش!

نمی تونست بگه! دست کردم تو آکواریوم، درش آوردم، شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن.

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو، اینقده بالا، پایین پرید خسته شد خوابید، دیدم بهترین موقعه، تا خوابه دوباره بندازمش تو آب، ولی الان چند ساعته بیدار نشده، یعنی فکر کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب.

 

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنار مونند، دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار رو با ما میکننند!!!

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان ماهی, داستان آموزنده, داستان کوتاه, قصه ی شیرین
تاریخ : چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱
ساعت : 12:3
برنامه نویس و مهندس
نوشته شده به دست محمد

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است...

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان کوتاه, برنامه نویس و مهندس, داستان آموزنده, قصه
تاریخ : چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱
ساعت : 9:23
ادامه مطلب
پیرمرد بازنشسته
نوشته شده به دست محمد
پیرمرد بازنشسته

 

یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی هزار تومان به هر كدام از شما می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشكالی ندارد؟

بچه ها گفتند: «صد تومان؟ اگر فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت كنیم، كورخواندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان پیرمرد بازنشسته, داستانک, داستان های کوتاه, داستان های جالب
تاریخ : دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱
ساعت : 17:5
داستان های اول
نوشته شده به دست محمد

چرا اینقدر اصرار!!!؟

پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت: آهای پسر، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید، ولی فکر نمی کنم پدرم بخواهد من این کار را بکنم.

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستان آموزنده, داستان های جالب
تاریخ : سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱
ساعت : 11:11
ادامه مطلب
درباره وبگاه
آرزوم هست دوستان خوبم هر کجا که هستید خوش و خندان و سر بلند باشید.
تشکر از اینکه به وبگاه من سر زدید، امیدوارم مطالب وبلاگم اونقدر براتون مفید و لذت بخش باشه که باعث بشه دوباره به اینجا سر بزنید.

سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد.
(پائولو کوئلیو)

گورستان ها پر از افرادیست که می پنداشتند چرخ دنیا بدون آنها نمی چرخد.
(وینستون چرچیل)

در دنیا جای کافی برای همه هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی.
(چارلی چاپلین)
پروفايل مدير
عناوین مطالب وبگاه
بایگانی
آرشیو مطالب
هفته چهارم تیر ۱۴۰۴
هفته چهارم مرداد ۱۴۰۱
هفته دوم آذر ۱۳۹۷
هفته اوّل آذر ۱۳۹۷
هفته چهارم آبان ۱۳۹۷
هفته سوم آبان ۱۳۹۷
هفته دوم مهر ۱۳۹۷
هفته چهارم شهریور ۱۳۹۷
هفته اوّل مرداد ۱۳۹۷
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۹۷
هفته دوم اردیبهشت ۱۳۹۷
هفته دوم آبان ۱۳۹۶
هفته اوّل مهر ۱۳۹۶
هفته دوم شهریور ۱۳۹۶
هفته اوّل شهریور ۱۳۹۶
هفته چهارم مرداد ۱۳۹۶
هفته سوم تیر ۱۳۹۶
هفته اوّل تیر ۱۳۹۶
هفته چهارم خرداد ۱۳۹۶
هفته سوم خرداد ۱۳۹۶
هفته دوم خرداد ۱۳۹۶
هفته اوّل خرداد ۱۳۹۶
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۹۶
هفته چهارم آذر ۱۳۹۵
هفته دوم آذر ۱۳۹۵
هفته اوّل آذر ۱۳۹۵
هفته دوم اردیبهشت ۱۳۹۵
هفته سوم مرداد ۱۳۹۴
هفته دوم مرداد ۱۳۹۴
هفته چهارم تیر ۱۳۹۴
هفته سوم تیر ۱۳۹۴
هفته دوم تیر ۱۳۹۴
هفته دوم آبان ۱۳۹۲
هفته چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲
هفته سوم فروردین ۱۳۹۲
هفته دوم بهمن ۱۳۹۱
آرشيو
تمام حقوق متعلق به BlueCup مي باشد  |  طراحی : تم ديزاينر