|
موضوعات دوستان دیگر موارد |
نوشته شده به دست محمد
پیرمرد بازنشسته
یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند. روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی هزار تومان به هر كدام از شما می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.» موضوعات مرتبط: داستانک
|
درباره وبگاه ![]() تشکر از اینکه به وبگاه من سر زدید، امیدوارم مطالب وبلاگم اونقدر براتون مفید و لذت بخش باشه که باعث بشه دوباره به اینجا سر بزنید. سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد. (پائولو کوئلیو) گورستان ها پر از افرادیست که می پنداشتند چرخ دنیا بدون آنها نمی چرخد. (وینستون چرچیل) در دنیا جای کافی برای همه هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی. (چارلی چاپلین) آرشیو مطالب |