BlueCup
تاریخ امروز :
  • صفحه ی نخست
  • آرشيو مطالب
  • پست الکترونيک
  • عناوین مطالب
  • لينك rss
  • نسخه موبایل
به خاطر دوست داشتن
دلگیرم
خبر مرگ نوبل
حال پنجشنبه
پنجشنبه ی خاطره انگیز
غروب پنجشنبه ها
سلام شنبه
شعر پاییز
کتاب خوب
می خواهمت
سی سالگی
امیر ارسلان
موضوعات
اطلاعات عمومی
آموزش انگلیسی
آموزش کامپیوتر
تفریح و سرگرمی
جوک و لطیفه
داستانک
طالع بینی
طب و سلامتی
شعر و عاشقانه ها
مذهبی
ورزش
دوستان
جزیره عشق
دختر متولد انتظار
فرشته های بارون
نبض شب
شوخی با دنیا
شاهراه غم
امروز روز خیلی خوبیه
تنهایی
لطف عاشقی
دختری از تبار ققنوس
خنده بازار
من یه دخترم
پسر پاییزی
تنهاترین تنها
بوسه ی باران
نمی دونی؟؟ بیا تا بدونی
رادیو 110
کلبه ی پاییزی عشق
دختری از تتیس
من حسین هستم
غم تنهایی
دخترستان
دیگر موارد

آمارگیر وبلاگ

خاطرات یک پناهنده
نوشته شده به دست محمد

این داستان حکایت سفر پر از رمز و راز صلاح الدین یک جوان ایرانی به اروپا است.

حرکت از ایران (1389-2-13 سیزدهم اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه)

بعد از چند سال کارگری برای خودم تو یکی از شهرک های صنعتی جنوب تهران یه مغازه کوچیک شیشه بری باز کرده بودم. کارم بد نبود همیشه کارم رو با یکی دو تا کارگر که از دوستان خودم بودن پیش می بردم. مشتریام تقریبا راضی بودن، دو سالی اینجوری سر کردم تا بهار امسال ﴿۱۳۸۹﴾ به کله ام خورد تا برم اروپا. با دو تا از رفیقام که اونام هدف های مشخص استراتژیک و از پیش تعیین شده ای داشتن راه افتادیم ﴿جدی نگیرید اونا هم مث من اوشکول بودن﴾. از ایران به ترکیه رو با پاسپورت فک فامیل و تیرو طایفه رد شدیم، تو مرز بازرگان یه خورده بهمون شک کرد اما با هزار بدبختی رد شدیم. سربازای ترکیه فقط پاسپورت رو نگاه کردن گفتن برین ولی یه سگه پلیس که دسته یه سربازه ترک بود هی منو  بر و بر نگاه می کرد، ترسیدم گفتم هنوز هیچی نشده مث اینکه تو مرزه خودمون لو رفتیم خدا رو شکر به خیر گذشت و رد شدم.

سرگردانی در ترکیه

بعد از ۵ ساعت معطلی تو مرز و تفتیش اتوبوس بالاخره راه افتادیم البته همون جا یه مقدار پول چنج کردیم و لیر گرفتم دیدم همه ایرانیا دارن آبجو می خورن گفتم من چرا نخورم از اون دو رفیقم یکیشون گفت منم می خورم خلاصه به سلامتیه رفقا هر کدوم دو تا رفتیم بالا. به هر حال راه افتادیم. تو راه هر کجا اتوبوس توقف میکرد می پریدیم پایین برا دستشویی. هر بارم دو لیر میگرفتن فکر کنم فقط بیست لیر برای دستشویی دادم. یه وقت شماها راتون افتاد اول کاری آبجو نخورین ﴿نصیحت برادرانه﴾. خلاصه رسیدیم استانبول خیابان آکسارای. اونجا پر از ایرانیه، هر کجا می رفتیم ایرانی بودن. بعد رفتیم هتل و با قاچاقچی تماس گرفتیم اونم بهمون آدرس داد رفتیم دیدیمش. نتیجه این شد که دو روز دیگه مارو زمینی بفرسته یونان. دو روز گذشت و از قاچاقچی خبری نشد. جواب تلفن رو هم نمی داد چند روز بعد سرو کلش پیدا شد و بهمون گفت یک ساعت دیگه آماده بشین میام دنبالتون. ساعت هفت شب با پنج ساعت تاخیر اومد مارو بردن تو یه خونه کلنگی دربوداغون اونجام چهار ساعت موندیم. چاره ای نبود باید تحمل میکردیم بعد حدود ساعت یک بود که ماشین اومد به ما گفتن زود بپرین تو ماشین به زورسوار شدیم حدود بیست نفر دیگه اون تو بودن. شیش ساعت تحمل کردیم تا رسیدیم لب مرز یونان تو یه جنگل. اونجام سه شبانه روز با یه کم بیسکویت و آب که داشتیم سر کردیم. هر بار که سوال می کردیم چقدر دیگه راه مونده جواب سر بالا میداد. با هر بدبختی که شد از مرز و دو تا کانال آب گذشتیم.

یونان لعنتی

ساعت چهار صبح بود وارد خاک یونان شده بودیم، یه جاده باریک رو گرفته بودیم داشتیم می رفتیم که سربازای مرزیه یونان با احترام ریختن سرمون ﴿چک و لگد﴾. ما رو بردن یه بازداشتگاه مرزی البته با احترام. روزی یه وعده غذا میدادن که اونم از فرط گرسنگی می خوردیم، چهار روز بعد اثر انگشت گرفتن و آزادمون کردن تو برگه نوشته بودن "سی روز فرصت دارید از این کشور خارج شوید" تا نزدیکترین شهر رو با تاکسی رفتیم ﴿الکساندر پولی﴾ از اونجام با قطار رفتیم آتن ﴿یا به قول خودشون اسینا﴾. تو آتن رفتیم هتل ارزونترین هتل شبی ۳۵ یورو می خواست. یه روز استراحت کردیم تا خستگی راه از تنمون در بره بعد رفتم سراغ قاچاقچی. یه هفته این درو اون در زدیم با هواپیما بریم نشد آخرش قرار شد ما رو با تریلر بفرستن ایتالیا. خلاصه یه روز به ما آماده باش دادن که امشب حرکت می کنیم. شب یکی اومد دنبالمون، کُرده عراق بود مارو برد داد دست دو نفر بلغاری اونام بردنمون تو یه روستای دور افتاده دو ساعت از آتن دور بود خونه کوچیکی بود، سه نفر مسافر دیگه هم اونجا بودن. با انگلیسی به ما فهموندن شب تو کانتیین تریلر جاسازتون می کنیم. ساعت دوازده شب اولین نفر رو بردن بیست دقیقه بعد دومی هر بیست دقیقه یکی مون رو می بردن منم فکر میکردم حتما طولش میدن دارن بدبخت ها رو جاساز می کنن نگو اینا یکی یکی می بردنشون با احترام لخت میکردن ﴿کتک مفصل﴾. تا نوبت به اینجانب فلک زده رسید، با یه سواری قرمز رنگ منو بردن تو یه جنگل تاریک چهار نفر بودن همین که رسیدیم یه کلت گذاشتن رو کلم هی داد می زدن مانی مانی ﴿پول﴾ منم مثل آرنولد هیچ غلطی از دستم بر نیومد، پولامو با چَک و لگد گرفتن و بعد ولم کردن گاز ماشینو گرفتن رفتن. ساعت دو و نیم شب بود هوا سرد بود و داشت بارون میومد دستم بجز خدا به هیچ جا بند نبود.یه ساعتی دنبال رفیقام گشتم تو اون شب و جنگل تاریک مگه میشد کسی رو پیدا کرد. نا امید شده بودم با خدا نشستم درد دل کردن. به هر حال چاره نبود باید هرچه زودتر خودمو به پلیس می رسوندم یه ساعت راه رفتم تا رسیدم به یه روستا، در هرخونه ای رو میزدم باز نمیکرد مجبور شدم کنار خیابون یه کم استراحت کنم که از یه خونه سه تا مرد و یک زن چماق بدست اومدن بیرون و تهدیدم کردن اگه از اونجا نرم منو می زنن منم هر چی داد میزدم بی پدرا به پلیس زنگ بزنید حالی نمی شدن، آخرش مجبور شدم خودم راه بیوفتم دنبال پلیس بگردم. گیر کرده بودم تو یه جایی که زبون کسی رو نمی فهمیدم کسی هم منو نمی فهمید، پولم نداشتم، جایی رو هم بلد نبودم.

از روستا زدم بیرون بعد چند ساعت پیاده روی بالاخره  به یک شهرک کوچیک رسیدم به سختی تونستم مرکز پلیس رو پیدا کنم. خودم رو معرفی کردم و با کمی انگلیسی که بلد بودم ماجرای خودم و گم شدن دوستام رو توضیح دادم هیچ کمکی بهم نکردن فقط یک ساعت دو نفر رفتن طبق آدرسی که من دادم دنبال بقیه مسافرا گشتن و بعد دست خالی برگشتن. دیگه صبح شده بود ازشون تلفن خواستم ندادن، گفتم حداقل چند یورو به من پول بدید بتونم خودم رو به آتن برسونم به من گفتن هیچ کمکی از دست ما بر نمیاد فقط می تونیم آدرس چرچ ﴿کلیسا﴾ رو به تو بدیم، تا اونجا بتونی کمک دریافت کنی. چاره نداشتم باید خودم رو زودتر به آتن می رسوندم. آدرس رو گرفتم و پرسان پرسان خودم رو به کلیسا رسوندم از شانس من اون روز یکشنبه بود. کشیش رو پیدا کردم، برای اونم ماجرا رو توضیح دادم اونم گفت من پول ندارم و باید از مردمی که میان عبادت کمک بخوای، باید گدایی میکردم. اونجا به فکر این ضرب المثل افتادم ﴿خودم کردم که لعنت بر خودم باد﴾ دیگه حوصله و توان توضیح دادن ماجرا رو برای مردم نداشتم از فرط گرسنگی و خستگی داشتم می مردم. رفتم یه گوشه کلیسا نشستم. روم نمی شد دستمو مثل گداها بیارم جلو. طی یک ساعتی که تو کلیسا بودم ۸ یورو بهم پول دادن با کلی نخود چی کشمش. از یه پیرزن که دعا می خوند و هر دو دقیقه یه بار روی سر من چند قطره آب می ریخت درباره آدرس و قیمت تیکت قطار پرسیدم تا بهم گفت شیش یورو و همین نزدیکاست، پولا رو شمردم و مثل برق گرفته ها از جا پریدم داشتم می رفتم بیرون که صدام کرد، فکر کردم می خواد بهم پول بده رفتم جلو باز چند قطره رو سرم آب ریخت و دست رو سرم کشید. با اون همه بدبختیم خندم گرفت همه چی یادم رفت که می خواستم کجا برم. نتونستم جلو خندمو بگیرم با صدای بلند اونقدر خندیدم که اشکام در اومد چند نفر اومدن با تیپا از کلیسا پرتم کردن بیرون. با قطار خودم رو رسوندم آتن دوستام هم رسیده بودن هتل، یکیشون با پولی که ته کفشش  گذاشته بود و اون یکی بی تیکت سوار قطار شده بود. اونام مثل من خیلی سختی دیدن. هر سه خدا رو شکر کردیم که زنده ایم، پول مهم نبود. خلاصه گذشت این ماجرا و چند روز بعد از ایران پول رسید و با یک قاچاقچی دیگه حرف زدیم کارش تضمینی بود. لااقل اینجوری میگفتن، و ما رو هم از یونان فرستاد ایتالیا، شب ما رو سوار یک کانتینر پر از پنبه کردن دوازده نفر بودیم تقریبا یازده ساعت داخل کشتی بودیم و دو ساعت هم تو جاده. داخل کانتینر خیلی گرم بود همه داشتیم خفه می شدیم حق جیک زدن نداشتیم. یه نفر سرفه می کرد لو میرفتیم. خدا رو شکر بعد از سی و چهار روز تونستیم از یونان لعنتی رد بشیم، ظهر بود که ماشین کنار یه تاکستان توقف کرد در رو که باز کرد هوای ملایمی به صورتم خورد همه سریع پریدیم پایین و تو درختای انگور پنهان شدیم. تو خاک ایتالیا بودیم.

ایتالیا، فرانسه

از کانتینر که پریدیم پایین هر کسی رفت یه طرف من و دو تا دوستام هم از کنار اتوبان پیاده راه افتادیم تا به یه شهرک رسیدیم، از اونجا بدون اینکه کسی شک کنه تیکت کشیدیم برای شهر میلانو که نزدیک به مرز فرانسه بود. پلیس هم تو ایستگاه قطار بود ما رو هم میدید با اون سرو وضعی که ما داشتیم همه می فهمیدن که مسافر قاچاق هستیم اما نمی دونم چرا کاریمون نداشتن شنیده بودم ایتالیا و فرانسه به مسافرای قاچاق زیاد گیر نمیده که زودتر از اون کشور برن و مجبور نشه خرجشون رو بده خودم هم این رو دیدم و خوشبختانه نه تو ایتالیا و نه فرانسه پلیس با اینکه می دونستن پناهنده هستیم گیر ندادن. سوار قطار شدیم تقریبا هفت ساعت تا میلانو تو راه بودیم واقعا که ایتالیا زیباست شهرهای قشنگ و تمیز٬ سواحل زیبا، مردم اکثرا قد بلند کله سیاه ﴿مو مشکی مثله ایران﴾ من که عاشق ایتالیا شدم حتما اگه عمری بمونه باید تو یه فرصت برم ایتالیا رو کامل ببینم ﴿الان که دارم این مطلب رو می نویسم آخرای ماهه آوریله و من هم پول این ماه رو که خوردم هیچی، بدهکار هم هستم، جیب من مث قلب شما پاکه، دریغ از یک سنت ولی سفر به ایتالیا رو تو خواب که می تونم ببینم تازه هزینه هم نداره﴾. چند روز تو ایتالیا  بودیم بعد که مسیر راه رو فهمیدیم رفتیم یه شهر مرزی از اونجا هم با قطار رفتیم کانیس اولین شهر مرزی فرانسه. ﴿آمار رو میشه از مسافرهای ایرانی٬افغان و عرب که تو این کشورها موندن و از بی پولی نتونستن به مقصد برسن گرفت که اکثرا هم گوشه خیابونا می خوابن﴾. خلاصه از کانیس هم رفتیم پاریس یه شب تو خیابون خوابیدیم روز بعد دو تا رفیقام که از ایران تا پاریس رو با هم بودیم رفتن کاله ﴿کالاس﴾ که از اونجا برن انگلیس و من ماندم تنهای تنهاااااااا، حبیبم سیل غم هااااااا. شانسم خوب بود چون همون روز با یک ایرانیه با معرفت تو پارک آشنا شدم که اگه اون نبود فکر کنم اونجا یا دق می کردم یا دیوانه می شدم. در ادامه خاطرات خودم رو می نویسم که در آلمان مجبور شدم بمونم و تقاضای پناهندگی بدم.

آخرین مقصد

خوب رسیدیم به  آخرین بخش از خاطرات راه یک مسافر قاچاق. شونزده روز رو تو پاریس بدون پول و با کمک کلیسا زنده موندم تا پول رسید بعد با قطار رفتم کلن آلمان. یک شب اونجا بودم راه افتادم تو شهر دنبال رستورانی چیزی که بتونم شکم صاب موندمو سیر کنم که چشمم خورد به یه رستوران بزرگ به اسم استانبول. رفتم داخل و با ترکی  دست و  پا شکسته تونستم حالیشون کنم چه غذایی می خوام. صاحب رستوران اومد و از من پرسید اهل کجایی تا گفتم ایران به کردی به گارسون گفت هر چی خواست بهش بده پولم نگیر بهش گفتم منم کُردم فهمیدم چی گفتی ولی چرا پول نگیره؟ گفت من تو ترکیه سیاسی بودم و از طریق کوه به ایران فرار کردم مردم اون منطقه که وضع منو می دونستن خیلی به من کمک کردن حالا منم می خوام یه گوشش رو برای یه ایرانی جبران کنم. گفتم خوب چرا من! مطمئنا ایرانی تو این شهر زیاده، گفت آخه تو زبون اینجا رو بلد نیستی و سر و وضعت داد می زنه امروز رسیدی اینجا منم وقتی ایرانیا به دادم رسیدن حال و روز تو رو داشتم. ما هم خوش خوشانمان شد و به یاد این شعر افتادیم ﴿ایرانی نیکی می کن و در دجله انداز / که ایزد در آلمانم دهد باز﴾ بعد از بلعیدن مقادیر زیادی غذای مفت ﴿نصف رستوران﴾ و چند ساعتی استراحت  به ایستگاه قطار رفتم که آخرین تیکت رو برای کپنهاگ دانمارک ﴿مقصد﴾ بکشم. از شانس من مستقیم نداشتن و باید اول به هامبورگ ﴿شمال آلمان﴾ می رفتم و از اونجا می رفتم دانمارک، چاره ای نداشتم بلیط رو گرفتم و راه افتادم به هامبورگ که رسیدم فورا ۱۴۰ یورو دادم بلیط کپنهاگ رو گرفتم سه دقیقه به رسیدن قطار مونده بود که چند تا پلیس اومدن و از من پاسپورت خواستن اینجا هم به فکر این پند زیبا افتادم که می گه ﴿از دو کشور جستی ملخک از چهار کشور جستی ملخک آخرش دستبند به دستی ملخک﴾. تا گفتم پاسپورت ندارم انگار که بن لادن رو گرفتن یکیشون برگشت با انگلیسی بهم گفت اگه تفنگ همراته بدش به من، ﴿مملکته داریم تا میگی پناهندم ازت تیر و تفنگ میخوان﴾ بهشون گفتم من ایرانیم طالبان که نیستم! تفنگ هم ندارم. خلاصه منو بردن دو ساعت سوال پیچ کردن بعد اونجامم که خودم هم ندیدم گشتن، داد زدم سرش گفتم هی یابو دنبال چی میگردی؟ مترجمه اومد گفت نترس دنبال مواد و این چیزا می گردن کاریت ندارن اینجا هم جا داره بگیم مملکته داریم! ﴿اینا که گفتم شوخی نیست اگه گذرت به عنوان یک پناهنده قاچاق به این ورا افتاد خودت می فهمی من چی می گم﴾. سه روز اول رو که بازداشتگاه خوش گذروندم بعد یه پرونده تو اداره پناهندگان برام درست کردن و منو فرستادن یه کمپ موقت ﴿البته اگه دستگیر نشی و خودت رو تحویل بدی زندان نمی فرستن﴾. پنج ماه رو تو اون کمپ موقت بودم، حق خوردن مشروبات الکلی رو نداشتیم، خودشون بهمون غذا میدادن که صف غذا لااقل یک ساعت هر وعده طول می کشید، حق پخت و پز هم نداشتیم و خیلی بدیهای دیگه. مثلا ایرانیها تعدادشون به پنج نفر بعضی اوقات هم به دوازده نفر می رسید تو کمپی که دویست نفر افغان، صد نفر عرب و بیش از صد نفر آفریقایی، مقدونیه ای و بقیه ملیت ها بودن. بعد پنج ماه منو فرستادن به یک کمپ دائم یه اتاق بهم دادن با وسایل مورد نیاز زندگی ماهی  دویست یورو هم به عنوان مخارج به هر نفر میدن. الان که دارم این مطلب رومی نویسم هشت ماهه که تو کمپ دائم هستم و منتظر پاسپورت ﴿شتر در خواب بیند پنبه دانه﴾ البته به معجزه که اعتقاد دارین یهو دیدین معجزه شد و ما هم پاسپورت گرفتیم. خاطرات راه هم که تموم شد ببینم بهانه دیگری هم پیدا می شه که بتونم باز مطلب دربارش بنویسم. تا بعد...

منبع: وبلاگ کوییک.بلاگفا

موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان مهاجرت, خاطرات یک پناهنده, سفر قاچاقی به اروپا, داستان مهاجر غیر قانونی
تاریخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴
ساعت : 14:34
درباره وبگاه
آرزوم هست دوستان خوبم هر کجا که هستید خوش و خندان و سر بلند باشید.
تشکر از اینکه به وبگاه من سر زدید، امیدوارم مطالب وبلاگم اونقدر براتون مفید و لذت بخش باشه که باعث بشه دوباره به اینجا سر بزنید.

سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد.
(پائولو کوئلیو)

گورستان ها پر از افرادیست که می پنداشتند چرخ دنیا بدون آنها نمی چرخد.
(وینستون چرچیل)

در دنیا جای کافی برای همه هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی.
(چارلی چاپلین)
پروفايل مدير
عناوین مطالب وبگاه
بایگانی
آرشیو مطالب
هفته چهارم تیر ۱۴۰۴
هفته چهارم مرداد ۱۴۰۱
هفته دوم آذر ۱۳۹۷
هفته اوّل آذر ۱۳۹۷
هفته چهارم آبان ۱۳۹۷
هفته سوم آبان ۱۳۹۷
هفته دوم مهر ۱۳۹۷
هفته چهارم شهریور ۱۳۹۷
هفته اوّل مرداد ۱۳۹۷
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۹۷
هفته دوم اردیبهشت ۱۳۹۷
هفته دوم آبان ۱۳۹۶
هفته اوّل مهر ۱۳۹۶
هفته دوم شهریور ۱۳۹۶
هفته اوّل شهریور ۱۳۹۶
هفته چهارم مرداد ۱۳۹۶
هفته سوم تیر ۱۳۹۶
هفته اوّل تیر ۱۳۹۶
هفته چهارم خرداد ۱۳۹۶
هفته سوم خرداد ۱۳۹۶
هفته دوم خرداد ۱۳۹۶
هفته اوّل خرداد ۱۳۹۶
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۹۶
هفته چهارم آذر ۱۳۹۵
هفته دوم آذر ۱۳۹۵
هفته اوّل آذر ۱۳۹۵
هفته دوم اردیبهشت ۱۳۹۵
هفته سوم مرداد ۱۳۹۴
هفته دوم مرداد ۱۳۹۴
هفته چهارم تیر ۱۳۹۴
هفته سوم تیر ۱۳۹۴
هفته دوم تیر ۱۳۹۴
هفته دوم آبان ۱۳۹۲
هفته چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲
هفته سوم فروردین ۱۳۹۲
هفته دوم بهمن ۱۳۹۱
آرشيو
تمام حقوق متعلق به BlueCup مي باشد  |  طراحی : تم ديزاينر