BlueCup
تاریخ امروز :
  • صفحه ی نخست
  • آرشيو مطالب
  • پست الکترونيک
  • عناوین مطالب
  • لينك rss
  • نسخه موبایل
به خاطر دوست داشتن
دلگیرم
خبر مرگ نوبل
حال پنجشنبه
پنجشنبه ی خاطره انگیز
غروب پنجشنبه ها
سلام شنبه
شعر پاییز
کتاب خوب
می خواهمت
سی سالگی
امیر ارسلان
موضوعات
اطلاعات عمومی
آموزش انگلیسی
آموزش کامپیوتر
تفریح و سرگرمی
جوک و لطیفه
داستانک
طالع بینی
طب و سلامتی
شعر و عاشقانه ها
مذهبی
ورزش
دوستان
جزیره عشق
دختر متولد انتظار
فرشته های بارون
نبض شب
شوخی با دنیا
شاهراه غم
امروز روز خیلی خوبیه
تنهایی
لطف عاشقی
دختری از تبار ققنوس
خنده بازار
من یه دخترم
پسر پاییزی
تنهاترین تنها
بوسه ی باران
نمی دونی؟؟ بیا تا بدونی
رادیو 110
کلبه ی پاییزی عشق
دختری از تتیس
من حسین هستم
غم تنهایی
دخترستان
دیگر موارد

آمارگیر وبلاگ

جواب آزمایشگاه
نوشته شده به دست محمد
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم… ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست… اولاش نمی خواستیم بدونیم… با خودمون می گفتیم… عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه… بچه می خوایم چی کار؟… در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون… هر دومون عاشق بچه بودیم…
تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت… اگه مشکل از من باشه … تو چی کار می کنی؟… فکر نکردم، تا شک کنه که دوسش ندارم… خیلی سریع بهش گفتم… من حاضرم به خاطر تو، رو همه چی خط سیاه بکشم… علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره…اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟
برگشت… زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟… فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت: موافقم… فردا می ریم…
و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید… اگه واقعا عیب از من بود چی؟… سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه… هم من هم اون… هر دو آزمایش دادیم… بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید… اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید… با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…
بالاخره اون روز رسید… علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم… دستام مث بید می لرزید… داخل ازمایشگاه شدم…
علی که اومد خسته بود… اما کنجکاو… ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه… فهمید که مشکل از منه… اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود… یا از خوشحالی… روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد… تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود… بهش گفتم: علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز… مگه گناهم چیه؟… من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…
دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری… گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟
گفت: آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم…
نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم… و اتاقو انتخاب کردم…
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدم… یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه
خودت… منم واسه خودم…
دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم… برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم… احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…
توی نامه نوشت بودم:
علی جان…سلام…
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی… چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…
می دونی که می تونم… دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم… وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه… باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم…
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…
توی دادگاه منتظرتم… امضا…مهناز
موضوعات مرتبط: داستانک
برچسب‌ها: داستان غم انگیز, داستان کوتاه, داستانک, جواب آزمایشگاه
تاریخ : دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱
ساعت : 19:12
درباره وبگاه
آرزوم هست دوستان خوبم هر کجا که هستید خوش و خندان و سر بلند باشید.
تشکر از اینکه به وبگاه من سر زدید، امیدوارم مطالب وبلاگم اونقدر براتون مفید و لذت بخش باشه که باعث بشه دوباره به اینجا سر بزنید.

سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد.
(پائولو کوئلیو)

گورستان ها پر از افرادیست که می پنداشتند چرخ دنیا بدون آنها نمی چرخد.
(وینستون چرچیل)

در دنیا جای کافی برای همه هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیری، سعی کن جای خودت را پیدا کنی.
(چارلی چاپلین)
پروفايل مدير
عناوین مطالب وبگاه
بایگانی
آرشیو مطالب
هفته چهارم تیر ۱۴۰۴
هفته چهارم مرداد ۱۴۰۱
هفته دوم آذر ۱۳۹۷
هفته اوّل آذر ۱۳۹۷
هفته چهارم آبان ۱۳۹۷
هفته سوم آبان ۱۳۹۷
هفته دوم مهر ۱۳۹۷
هفته چهارم شهریور ۱۳۹۷
هفته اوّل مرداد ۱۳۹۷
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۹۷
هفته دوم اردیبهشت ۱۳۹۷
هفته دوم آبان ۱۳۹۶
هفته اوّل مهر ۱۳۹۶
هفته دوم شهریور ۱۳۹۶
هفته اوّل شهریور ۱۳۹۶
هفته چهارم مرداد ۱۳۹۶
هفته سوم تیر ۱۳۹۶
هفته اوّل تیر ۱۳۹۶
هفته چهارم خرداد ۱۳۹۶
هفته سوم خرداد ۱۳۹۶
هفته دوم خرداد ۱۳۹۶
هفته اوّل خرداد ۱۳۹۶
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۹۶
هفته چهارم آذر ۱۳۹۵
هفته دوم آذر ۱۳۹۵
هفته اوّل آذر ۱۳۹۵
هفته دوم اردیبهشت ۱۳۹۵
هفته سوم مرداد ۱۳۹۴
هفته دوم مرداد ۱۳۹۴
هفته چهارم تیر ۱۳۹۴
هفته سوم تیر ۱۳۹۴
هفته دوم تیر ۱۳۹۴
هفته دوم آبان ۱۳۹۲
هفته چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲
هفته سوم فروردین ۱۳۹۲
هفته دوم بهمن ۱۳۹۱
آرشيو
تمام حقوق متعلق به BlueCup مي باشد  |  طراحی : تم ديزاينر